آرمسترانگ
آرمسترانگ، پربازدید ترین داستان ها، دختر باهوش، داستان بامزه، جملات باحال، خنده، جولات کوتاه و با مزه، جالب، گذشت زمان، بیچاره دختر ها، انگلیسی، باکلاس، متن، دکتر، آژکابان، هری پاتر، آزکابان از هری پاتر، پربازدید ترین داستان ها، دختر باهوش، داستان بامزه، جملات باحال، خنده، جولات کوتاه و با مزه، جالب، گذشت زمان، جملات انگلیسی، متن انگلیسی، متن پر معنی، متن پر احساس، استاتوس، بیچاره دختر ها، دکتر، محض خنده، فقط محض خنده

جملات زیبای انگلیسی

21 خرداد 1392 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream

خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است



ادامه مطلب...

گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : جملات کوتاه و جالب

حقایق جالب زندگی

18 خرداد 1392 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

برای خوندن بقیه مطالب به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب...

گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : جملات کوتاه و جالب

فانتزی دوستان

16 بهمن 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

یکی دیگه از فانتزیام هم اینه که روزي دخترا هم بتونن مثه پسرا اینقدر قشنگ زير ابرو بردارن!!!




فقط GLX نیس که راحت از جیب میاد بیرون!!! پراید هم راحت از خیابون میگذره!!! فک کنم این امکانات پیشرفتش قیمتشو بالا برده!!!


یکی از فانتزیای جدیدم اینه ک جلوی در دانشگاه در حالی ک دارم گوشیمو ب راحتی از جیبم در میارم سوار پرایدم بشم و باهاش جلو چشم دخدرای دانشگاه ی تکاف مشتی بکشم و تو گرد و خاکش محو شم . . . . .



عاقه ی چیز بگم کف کنین.
چن وقت پیش رفتم پشت سیستمم دیدم نوشته مشترک گرامی شما برنده یک دستگاه پراید 20 میلیونی و یک گوشیه راحت از جیب در میشه شدید.خودمم فک کردم دروغه ولی فهمیدم که سیستم که اشتباه نمیکنه.........والا.....شما بگید سیستم اشتباه میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نهههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!یه همچین آدم خوش شانسیم من...فقط موندم دو تا یا پنج تا اسکورت استخدام کنم....چون به هرحال هرچی باشه پراید و جی ال ایکسه دیگه نمیشه چشم پوشی کرد جونم در خطره میترسم شرکت لامبورگینی باهمکاری آیفون منو بدزدن.......


بقیش ادامه مطلب


ادامه مطلب...

گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : فانتزی دوستان

پیرمرد

30 دی 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin
 يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : پیرمرد 80 ساله

چهار دوست

30 دی 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : چهار دوست

چراغ جادو

30 دی 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت
باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : چراغ جادو

محفل ققنوس(هری پاتر)

29 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

اینم سومین کتاب از هری پاتر :)


خودتون میدونید واسه دانلود کجا برید :)


http://s3.picofile.com/file/7589374622/labels_3.jpg
 
پسوورد : labels.samenblog.com

برای دانلود کلیک کنید.



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : هری پاتر

تالار اسرار(هری پاتر)

28 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

اینم دومین داستان از داستان های هری پاتر.


برای دانلود روی لینک پایین عکس کلیک کنید.

http://s3.picofile.com/file/7589374080/labels_2.jpg
در صورت درخواست پسوورد : labels.samenblog.com

برای دانلود کلیک کنید.



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : هری پاتر

زندانی آزکابان(هری پاتر)

28 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

داستان بسیار زیبای هری پاتر.


امیدوارم از این کتاب خوشتون بیاد.

برای دانلود روی لینک پایین عکس کلیک کنید.


http://s2.picofile.com/file/7589372903/labels1.jpg

در صورت درخواست پسوورد : labels.samenblog.com

برای دانلود فایل کلیک کنید .



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : هری پاتر

داستان زیبا و طنز امیز

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

داستان زیبا و طنز امیز

 

 

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!

ادامه مطلب...

گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : داستان زیبا و طنز امیز

فقط محض خنده

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

فقط محض خنده

 

 

آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته؟ چرا تو خودتی؟
آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی!
آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبرمرگش برگشت؟ الان باهاته؟ کیه طرف؟ چه شکلیه؟ دوسش داری؟ چند بار دیدیش؟

********


اين امتحان زندگي
بزرگترين عيبش اينه که : اگر چيزي ام بلد نباشي
تا آخرجلسه بايد بشيني ....

********


دوستم میگه: هر شب که اخبار شبانگاهی قیمت سکه رو اعلام میکنه زنم میپره بالا و با خوشحالی دست میزنه
بعد لم میده رو مبل و با لبخند نیگام میکنه ؟!؟!
کسی میدونه چرا؟




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : محض خنده

ورزش روباه و گرگ و شیر و خرگوش

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

ورزش روباه و گرگ و شیر و خرگوش



 

یه روز خرگوشه میره جنگل میبینه گرگه داره حشیش میکشه ، بهش میگه آقا گرگه مواد نکش ، بیا بریم باهم ورزش کنیم ، شادی کنیم...

میرن تو راه به روباهه میرسن میبینن داره هرویین میکشه ، خرگوشه میگه آقا روباهه چرا مواد میکشی؟ مواد ضرر داره بیا بریم ورزش کنیم شادی کنیم...

میرن میرن میرسن به آقا شیره میبینن داره کراک میکشه ، خرگوشه تا میاد بگه چرا مواد میکشی شیره میگیره میخورتش...
...
گرگ و روباه میگن بابا چرا اینجوری کردی؟؟؟ چیز بدی نمیگف که!!!

شیره میگه : بابا این پدر سوخته (خرگوش)هر روز قرص اکس میزنه میاد اینجا توهم میزنه بریم ورزش !




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : ورزش روباه و ...

دکتر آرمسترانگ

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

داستان بسیار زیبای دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو



نام خدا
با یک داستان بسیار زیبا از دکتر ارمسترانگ در خدمت شما هستیم که مربوط به یک خانواده تنگ دست میشود که پسر این خانواده متاسفانه بیماری سختی را داراست و باید سر خود را عمل کند . اما خانواده پولی برای این کار ندارند
برای متوجه شدن کامل داستان در ادامه با ما همراه باشید
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر

را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
*وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر
را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.* *سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.*
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه ميکرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.**
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!*
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟*
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.*چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟*
*مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.*
*فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟*

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد
*آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.*
به امید شفا یافتن تمام بیماران چه در ایران و چه در خارج ایران



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : دکتر آرمسترانگ

ساخت وبلاگ

هدايت به بالاي