داستان یلدا
کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون می دادم. ازش عذر خواهی کردم و تلفن رو جواب دادم.
بله، بفرمائین.
نیما الو سیاوش! برس که ... بابام تِرِکید!
« آروم تو تلفن گفتم »
موضوعات مرتبط با اين مطلب : یلدا
برچسب ها: یلدا
رمان عاشقانه
روی صندلی کنار دست ملیسا نشست. ملیسا زودتر سلام داد.
- سلام المیرا نیومده هنوز؟- ندیدمش حالا چیکارش داری؟ کلاس عمومی ها رو دوست نداره- غلط می کنه اگه نیاد حسابشو می رسم- چرا؟- قول داده با هم بریم کافی شاپ- نه بابا بد نگذره! قرار مَدار تو کاره؟- آرهملیسا تقریبا جیغ زد.- هه ... با کی؟- با شاه اسماعیل خان ملیسا لبهایش را جمع کرد و با اخم گفت:- مسخره- خب ندارم زوره؟ مگه همه مث توان روزی با صدو بیست نفر قرار داشته باشن- خفه ،حالا شجره نامه تو برات میارم کف برشی!- منتظرمبا صدای المیرا صحبتشان را قطع کردند.- به به رفقای بیکار جامعه حال و احوالات چطوره؟ملیسا گفت:- درست حرف بزن جلو جمع آبرو داریمالمیرا خندید. شمیم با شیطنت گفت:- چیه ملیسا باز کدومشون چشمتو گرفته؟ملیسا با دهانی باز به او خیره شد.- هان ؟؟؟المیرا چشمکی به شمیم زد.شمیم ادامه داد: اون شلوار زغالیه که تیشرت طوسی پوشیده نیس؟ اون یکی مو سیخ سیخی چی؟ محمدی که فکر نکنم، ها ؟؟؟ملیسا با تندی و کمی دلخوری گفت:- نامردا سرکارم گذاشتین؟ به خدا من کسی رو تور نکردمالمیرا که کمی مشکوک شده بود نگاهی خیره به شمیم انداخت و گفت:- ولی فکر کنم شمیم خانم تور کردهشمیم اول فکر کرد منظور المیرا از تور کردن ارمیا باشد اما وقتی رد نگاه المیرا را گرفت چشمش به همان پسر جوانی که چند روز قبل با او به کلاس آمده بود افتاد. کریمی یا همان امید خیره خیره به شمیم نگاه می کرد. وقتی نگاه شمیم را بروی خود دید به نشانه سلام سر تکان داد. شمیم هم به زورکی و با کمی لبخند جواب داد. برگشت رو به ملیسا و المیرا که با چشمان مشکوک و عصبانی المیرا مواجه شد. دهانش را باز کرد تا به او توضیح دهد اما با آمدن استاد منصرف شد. تا آخر کلاس المیرا نگاهش نمی کرد.- دِ هَه ... چقدر تند راه میری بذار منم بهت برسم- جهنم می خوام نرسی- الی چرا اینجوری می کنی؟ بابا به جون ارمیا من با اون پسره ...المیرا کلامش را قطع کرد: - خفه شو اسم ارمیا رو هم نیار- چرا آخه؟ تو که باور نکردی لااقل کافی شاپو بهم نزن- عمرا با توی آشغال بیام- المیرا؟؟؟!!!- درد، گمشو حوصلتو ندارم- برم؟- آره- المیرا؟- برو شمیم برو حوصله ندارم جیغ میکشما- لااقل تا سر خیابون با هم بریمالمیرا بدون هیچ حرف دیگری از او فاصله گرفت و رفت ...شمیم هنوز در شوک حرفهایش به رفتن او می نگریست .مگه چه کار بدی انجام داده بود ؟....تقریبا نیم ساعت بعد به شرکت رسید. اول طبق همیشه به آبدارخانه رفت و با یک لیوان قهوه وارد اتاق ارمیا شد .... بدون این حتی در بزند یا سلام کند. با صدای بسته شدن در ارمیا سرش را بالا گرفت. شمیم با لبخند سر تکان داد ...- می مردی در بزنی؟ خجالت نمی کشی این جوری میای تو اتاق؟شمیم باز سر تکان داد به معنی (نه)....- به سلامتی مخ که نداشتی زبونت چی شد؟شمیم ریز ریز و بدون صدا می خندید.- چرا انقد دور اومدی؟ مگه دانشگات دوازده تمام نمی شد؟شمیم اخم کرد ... ارمیا با حرص نگاهش می کرد ...- چه مرگته؟شمیم گرسنه بود. بدون حرف زدن دستش را روی شکمش گذاشت. ارميابا چشمانی تقریبا از حدقه درآمد نگاهش کرد. منظور شمیم را چیز دیگری گرفته بود ... شمیم برای اذیت کردنش لبخند زد ... ارمیا با خشم به سمتش خیز برداشت ... شمیم فرار کرد ...- صبر کن ببینم چه غلطی کردی ها؟شمیم ایستاد ... حرف ارمیا برایش گران تمام شده بود ...- به تو مربوط نیس - چه عجب! فک کردم زبونتو بریدنشمیم بی توجه به او به سمت در حرکت کرد. ارمیا با خشم شانه اش را گرفت و به عقب برگرداند ... شمیم گفت:- هووووو .... مگه دنده ماشین جابه جا می کنی؟- خیلی ...حرفش را نصفه رها کرد و از شمیم پرسید:- واسه چی دستتو رو شیکمت گذاشتی؟شمیم پکی زد زیر خنده و با همان حالت که ارمیا را بیشتر عصبانی می کرد گفت:- بچه اس البته هنوز باد هواس آخه من امروز خیلی ...صدای وحشتناک و سوزشی که روی صورتش حس کرد حرفش را در دهانش نیمه کاره گذاشت. هنوز صدای سیلی ارمیا توی گوشش ونگ ونگ می کرد ... ارمیا محکم چانه ی شمیم را در دست گرفت ...
موضوعات مرتبط با اين مطلب : عاشقانه
برچسب ها: عاشقانه
کنارم بمون
فصل دوم
- الي مامان بابات رفتن
- خب به سلامت .بيا کنار توهمش بايد وايسي کنارپنجره ديدبزني ؟مگه خودت ناموس نداري؟شميم بالشي را ازکنارميزتحريربرداشت وبه سمت الميراپرت کرد.الميرابادست بالش راگرفت وشکلکي براي الميرادرآورد.شميم گفت:- الميرا بيا بخوابيم ديروقته ها- سرکارکجايي؟ساعت دهه- خب ديره ديگه نيس؟- نه تازه سرشبه لاتاس- پس بيداربمونوبه دنبال اين حرف بلندشد وچراغ راخاموش کرد.- شميم ديوونه روشنش کن مي ترسم - به من چه پاشو بروبيرون - ديوونه ديوونه - داري توآينه نگاه مي کني؟- مرض - الي ...الي گوش کن ..صدا ..صدا مياد- صداي چي ؟- گوش کن ...گيتاره ..ارم...ارميا- خيله خب توهم چراهول کردي؟وقتي دلش ميگيره انقدمي خونه که خوابش ببره - آخي - دلت سوخت - اوهوم - بسکه خري - هيس ....ب
موضوعات مرتبط با اين مطلب : عاشقانه
برچسب ها:
کنارم بمون
فصل اول
غصه نخور دخترم زندگي همه همين واقعيتهاي تلخ وشيرينه
- راستش نمي تونم بهش فکر نکنم زندگي بدون پدرو مادرم مث يه کابوس وحشت ناکه زهره خانم که تحت تاثير حرفاي آن دختر قرار گرفته بودگفت:- بميرم برات مادر،کاش هيچ جووني مث تو اين جوري سختي نبينه ،منو فريد زندگيتو مهيا مي کنيم فقط خودتو فرزند اين خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاري هم بکنيم نمي تونيم جاي اونارو برات پرکنيم .- خانم اين دختر ما دختر صبوريه .مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتش بربياد مگه نه دخترم ؟- بله عموفريد سعي مي کنم زندگي جديدوموباگذشته وخاطراتم قاتي نکنم.درهمين حين صداي باز وبسته شدن درپارکينگ وماشيني که خاموش مي شدبه گوش رسيد.او که کنجکاو شده بود عضوي ديگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد،نگاهش را ميخکوب در کرد .صداي پسرجواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بيرون از ساختمان بود لبخند را برلبهاي دختر جوان آورد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدي بلند واندامي کشيده وچهره اي گيرا ونافذ وارد سالن شد:- مامان ....مامان؟....مامي جون...قربون قدوبالات چرا جواب نمي دي؟.....ننه ننه کجايي پس؟ زهره خانم ازطرزحرف زدن پسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فريد سرش رابه طرفين تکان مي داد.پسرجوان درحالي که با موبايلش بازي مي کرد با خودش حرف مي زد:- مرض بگيري احسان...معلوم نيس رفته دستشوي يا اتاق فکر...گوشيو بردارلعنتي- عليک سلام ارميا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا.....
موضوعات مرتبط با اين مطلب : عاشقانه
برچسب ها: رمان جذاب,رمان کنارم بومون فصل اول,رمان عاشقانه,بهترین رمان,جدیدترین رمان,رمان,کنارم بمون
