بیایید
بیایید، پربازدید ترین داستان ها، دختر باهوش، داستان بامزه، جملات باحال، خنده، جولات کوتاه و با مزه، جالب، طنز

بیایید ...

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

بیایید ...




خانم جوانی درسالن منتظر پروازش بود.از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار میماند, کتابی خرید .البته بسته ای کلوچه هم به همراه داشت .او روی صندلی دسته داری درقسمت ویژه فرودگاه نشست تا درآرامش مطالعه کند.درکنار اوبسته ای کلوچه بود, مردی نیز نشسته بودکه مجله اش را باز کرد ومشغول خواندن شد.وقتی او اولین کلوچه را برداشت ,مردنیزیک کلوچه برداشت. دراین هنگام احساس خشمی به او دست داد,اما هیچ چیز نگفت.فقط با خود فک کرد:عجب رویی داره!اگه امروز از دنده چپم بلند شده بودم آن چنان نشونش میدادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!
هربار که او کلوچه ای بر میداشت,مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی میکرد.این عمل او را عصبانی تر میکرد اما نمیخواست از خود واکنشی نشان دهد.وقتی که یک کلوچه باقی مانده بود با خود فک کرد: حالا این مردک چه خواهد کرد؟سپس,مرد آخرین کلوچه رانصف کردونیمه آن را به اوداد.بله!؟دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود.تحمل او هم به سر آمده بود.بنابراین کیف وکتابش را برداشت وبه سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت,در کیفش را باز کرد تا عینکش را بر دارد,درنهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش دست نخورده آنجاست. خیلی از خودش خجالت کشید !!مرد بسته کلوچه اش را در بدون اینکه خشمگین ,عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود.واکنون دیگر زمانی باقی نبود که او درمورد رفتارخود توضیحی دهد یا عذر خواهی کند!

 




گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : بیایید ...

ساخت وبلاگ

هدايت به بالاي