تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار بتادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
https://avalpack.com
همکاری در فروش
techtip
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
آموزش زبان انگلیسی

دکتر آرمسترانگ
دکتر آرمسترانگ
پربازدید ترین داستان ها,دختر باهوش,داستان بامزه,جملات باحال,خنده,جولات کوتاه و با مزه,جالب,گذشت زمان,بیچاره دختر ها,دکتر,آرمسترانگ

دکتر آرمسترانگ

26 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

داستان بسیار زیبای دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو



نام خدا
با یک داستان بسیار زیبا از دکتر ارمسترانگ در خدمت شما هستیم که مربوط به یک خانواده تنگ دست میشود که پسر این خانواده متاسفانه بیماری سختی را داراست و باید سر خود را عمل کند . اما خانواده پولی برای این کار ندارند
برای متوجه شدن کامل داستان در ادامه با ما همراه باشید
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر

را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
*وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر
را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.* *سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.*
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه ميکرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.**
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!*
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟*
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.*چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟*
*مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.*
*فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟*

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد
*آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.*
به امید شفا یافتن تمام بیماران چه در ایران و چه در خارج ایران



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : دکتر آرمسترانگ

ساخت وبلاگ

هدايت به بالاي