درخت اشک
29 مرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin
درخت اشک
سروناز کوچولو پشت نرده های ایوان خونه مامان بزرگ ایستاده بود و داشت دولپی سیب می خورد ولی همین که یک گاز گنده زد نصفه سیب از دستش افتاد توی حیاط و قل خورد توی باغچه. سروناز های های زد زیر گریه، حالا گریه نکن کی بکن!
از این سر و صدا، مامان بزرگ عصازنان اومد توی ایوان و گفت: "ای وای گریه نکن جونم! گریه نکن اشکات تلخه، می ریزن تو باغچه همه گل هام رو خشک می کنن!"
بقیشو برو ادامه ی مطلب؟
موضوعات مرتبط با اين مطلب : درخت اشک
____________________________________________________
برچسب ها:
برچسب ها:
