تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
https://avalpack.com
همکاری در فروش
techtip
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
آموزش زبان انگلیسی




درخت اشک s
درخت اشک
درخت اشک                          

درخت اشک

29 مرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin

درخت اشک                      

    سروناز کوچولو پشت نرده های ایوان خونه مامان بزرگ ایستاده بود و داشت دولپی سیب می خورد ولی همین که یک گاز گنده زد نصفه سیب از دستش افتاد توی حیاط و قل خورد توی باغچه. سروناز های های زد زیر گریه، حالا گریه نکن کی بکن!

از این سر و صدا، مامان بزرگ عصازنان اومد توی ایوان و گفت: "ای وای گریه نکن جونم! گریه نکن اشکات تلخه، می ریزن تو باغچه همه گل هام رو خشک می کنن!"

بقیشو برو ادامه ی مطلب؟

سروناز که اشک هاش شره کرده بود روی گونه ش، گریه یادش رفت. هق هقی کرد و گفت: "اکش که تخل نیست."

مامان بزرگ گفت: "چرا عزیزم، اشک هات برای گل های باغچه من تلخه. تازه، اگه یه چیکه اشکت چکید توی باغچه و درخت اشک سبز شد چی؟ حالا بیا و درستش کن!"

سروناز با تعجب پشت دستی روی گونه کشید. ناغافل یک قطره اشک از نوک چانه ش سُر خورد و چکید توی باغچه. سروناز نگاه کرد دید مامان بزرگ عینک به چشمش نیست. گفت لابد این قطره اشک رو ندیده. بعد سرش رو انداخت پایین و یواشکی رفت توی اتاق و ساکت یک گوشه نشست و تا آخر شب صداش هم درنیومد.

هفته بعد سروناز باز داشت خوش خوشک واسه خودش توی حیاط خونه مامان بزرگ ورجه وُرجه می کرد. یک دفعه دید گوشه باغچه یک ساقه نازک از توی خاک جوانه زده. تندی داد زد: "مامان بزرگ مامان بزرگ درخت اکش!"

مامان بزرگ که کنار حوض کاشی ایستاده بود اومد و با تکیه به عصاش خم شد و با نوک انگشت جوانه را ناز کرد و گفت: "بعله خودشه، درخت اشک." بعد از پشت عینک یک نگاه جدی به سروناز کرد و گفت: "حالا دیگه کارت سخت شد دخترجون، از این به بعد هر بچه ای توی این خونه گریه ش بگیره، چه می دونم بخوره زمین یا دلش بشکنه باید زودی بیاد اشکاش رو بریزه پای این درخت، تا یواش یواش رشد بکنه و بزرگ بشه."

 سروناز با دهان باز ماتش برد. مامان بزرگ گفت: "حواست هم باشه هیچ بچه ای دستش نزنه، چون درخت اشک خیلی نازک نارنجیه. تا بگی اَشَک و مَشَک، می رنجه و قهر می کنه!"

 سروناز پرسید: "بچه های کوچه؟"

 مامان بزرگ گفت: "بله منظورم بچه های توی کوچه س، تو که می دونم بچه باادبی هستی، به ساقه گلها و شاخه درخت ها دست نمی زنی، اصلا توی باغچه نمی ری و گیاه ها رو لگد نمی کنی."

 سروناز گفت: "آخه کفش هام گِلی می شه!"

مامان بزرگ کمر راست کرد و گفت: "آفرین. حالا بیا کمک کن این پیرزن رو ببر توی اتاق."

 سروناز هم دست مامان بزرگ را گرفت و با هم یکی یکی از پله های ایوان رفتند بالا.

از اون روز به بعد هر وقت سروناز خونه مامان بزرگ سعی می کرد گریه ش بگیره، حالا گشنه بود یا اسباب بازیش گم می شد، تندی می دوید توی حیاط که اشک هاش رو بریزه پای درخت ولی تا به لب باغچه می رسید گریه کردن یادش می رفت.

درخت اشک بزرگ و بزرگ تر شد. سالی که سروناز به مدرسه رفت درخت اشک هم قد خودش شده بود و برگ های زیادی داشت اما دیگه سروناز دختر بزرگی شده بود و کمتر گریه می کرد.

وقتی سروناز کلاس سوم بود، یک روز غروب اومد خونه و دید مامان و باباش لباس سیاه تنشون کرده اند. سروناز از دیدن چشمهای قرمز باباش بغضش گرفت اما گریه رو توی دلش نگه داشت. وقتی با هم رفتند خونه مامان بزرگ و سروناز دید که عمو و عمه هم سیاه پوشیده اند دیگه نتونست جلوی گریه ش رو بگیره، بغضش ترکید و رفت توی حیاط و پای درخت اشک نشست که یک دل سیر گریه کنه. یک دفعه دید لای شاخه های درخت اشک یک سیب کال کوچولو در اومده. باز هم گریه یادش رفت و ماتش برد به سیب کال کوچولو.

 بعد از چهل روز که خونه مامان بزرگ برای ساختن خونه جدیدی تخریب می شد، سیب درخت اشک که سرخ و رسیده بود از شاخه رها شد و افتاد. سروناز سیب رو به خونه آورد و روی تاقچه پشت قاب عکس مامان بزرگ گذاشت. 

الان سال هاست که هر وقت سروناز به سیب سرخی نگاه می کنه که خشک و چروکیده شده، یاد مامان بزرگ می افته و دلش هوای درختی تناور می کنه که سر روی تنه ش بذاره و های های یک دل سیر گریه کنه.



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : درخت اشک
____________________________________________________
برچسب ها:
saraاينگونه نظر داده است : 19:32 ,31 مرداد 1391

چی میگییییی؟؟؟؟؟؟


admin : chii begam
sohaاينگونه نظر داده است : 20:55 ,1 شهریور 1391

سلوووم کلنگ جونم چجوری؟بیا اتیلا دوا شده من سهی میباشم اگه خدا بخاد خخخخخخخ بوووووس داداش بای عزییییییییییییزم

kianaاينگونه نظر داده است : 18:54 ,2 شهریور 1391

سلام نیکاتا جان من کیانا هستم خیلی داستان قشنگی بود واقعا خوشم اومد خیلی دوست دارم بای داداش جونو






admin : salam kiana joon khosh omadi baz ham dastan mizarim
<br>manam doset daram aji joni
نام :
ايميل:
سايت:
ارسال نظر به صورت خصوصي به مدير سايت

ساخت وبلاگ

هدايت به بالاي