تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
https://avalpack.com
همکاری در فروش
techtip
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
آموزش زبان انگلیسی




دختر کوچولو s
دختر کوچولو
پربازدید ترین داستان ها دختر باهوش داستان بامزه جملات باحال دخترک باهوشيک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش کهداشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاىمادرش شد. ا

دختر کوچولو

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نويسنده : mohsen&mobin
دخترک باهوش


يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد


ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد


از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟


مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.


دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

ادامه داستان ها در ادامه مطلب

 

اینم ادامش



عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را 

 

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند


معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد

 

: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله


يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 

************ ********* ********* ********* ********

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت

 

بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود . 


بچه‌ها گفتند: بله 


معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ 


يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست 

 

************ ********* ********* ********* ********

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط 

 يکى برداريد. خدا ناظر شماست 


در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا 

 مواظب سيب‌هاست
************ ********* ********* ********* ********



دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد


معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد


دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟  


معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.


دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.


معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟  


دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .
چطور بود؟



گيم لئون: انجمن بازي



موضوعات مرتبط با اين مطلب : دختره کوچک
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,
sohaاينگونه نظر داده است : 14:08 ,7 شهریور 1391

خیلی توپ بود کلی خندیدممممم


admin : salam soha jon az sher bazam mizaram
کیانااينگونه نظر داده است : 11:11 ,15 شهریور 1391

خیلیییی خنده دار بود مرسی


admin : salam aziz bazam az in shera mizaram
:D
نام :
ايميل:
سايت:
ارسال نظر به صورت خصوصي به مدير سايت

ساخت وبلاگ

هدايت به بالاي